در اسطوره شناسی مدرن کسب و کار ما یک ابرقهرمان جدید خلق کرده ایم: رهبر تجاری همیشه در دسترس. او ایمیل ها را در نیمه شب پاسخ می دهد، در تعطیلات به پیام های گروهی واکنش نشان می دهد و به محض بروز کوچک‎ترین مشکلی، فورا برای نجات تیم خود وارد عمل می شود. این تصویر در ظاهر اوج فداکاری و تعهد است اما اگر عمیق تر نگاه کنیم، در زیر این نقاب قهرمانانه، یک حقیقت نگران‎کننده پنهان شده است. 

این ابرقهرمان در واقع شخصیت شرور داستان است. فرهنگ همیشه در دسترس بودن یکی از سمی و مخرب ترین الگوهای رفتاری است که می تواند در یک سازمان ریشه بدواند. این نه تنها خود رهبر تجاری را به سمت فرسودگی کامل سوق می دهد، بلکه به صورت سیستماتیک استقلال، خلاقیت و توانایی حل مسئله را در تیمش فلج می کند. این یک نمایش اعتیادآور از فعالیت است که با پیشرفت واقعی اشتباه گرفته شده؛ یک بیماری مسری که از دفتر مدیرعامل شروع می شود و به آرامی، روح کل سازمان را آلوده می کند.

همیشه در دسترس بودن، بزرگ ترین دشمن رهبری تجاری موفق

وقتی حضور دائمی به معنای عدم اعتماد است

در قلب رفتار یک رهبر تجاری همیشه در دسترس، یک توهم خطرناک نهفته است: توهم کنترل. این رهبر تجاری، آگاهانه یا ناآگاهانه، باور دارد که حضور و تایید دائمی او برای به حرکت درآمدن چرخ های سازمان، ضروری است. او خود را به عنوان مرکز پردازش اصلی سازمان می بیند که تمام اطلاعات باید از او عبور کرده و تمام تصمیمات مهم باید توسط او مهر تایید بخورند. این رویکرد، در کوتاه مدت ممکن است احساس اهمیت و کارآمدی به رهبر بدهد، اما در بلندمدت، یک پیام ویرانگر به تیم ارسال می کند: «من به شما اعتماد ندارم تا بدون من، تصمیم درستی بگیرید». 

مطلب مرتبط: دام سال دوم: سخت ترین آزمون یک رهبر تجاری!

هر بار که رهبر برای حل یک مشکل کوچک که تیم می توانست خودش آن را حل کند، وارد عمل می شود، در واقع در حال تضعیف عضلات فکری و اعتماد به نفس تیم خود است. او به جای ساختن یک ارتش از ژنرال های مستقل، در حال پرورش یک گردان از سربازان وابسته است.

فرهنگ اولیه در آمازون، به ویژه تحت رهبری جف بزوس، به شدت داده محور و نیازمند پاسخگویی سریع بود اما حتی در آن محیط، یک تمایز کلیدی وجود داشت. هدف، کنترل نبود، بلکه دسترسی به اطلاعات برای تصمیم گیری بود. یک رهبر تجاری بزرگ، تفاوت میان در جریان بودن و در مرکز بودن را می فهمد. 

در یک مدل ناسالم، اگر تیمی با یک مشکل مشتری روبه رو شود، فورا آن را به رهبر ارجاع می دهد اما در یک مدل سالم، تیم ابتدا خود برای حل مشکل تلاش می کند و سپس رهبر را از نتیجه «مطلع» می سازد. یک رهبر تجاری که همیشه در دسترس است، ناخواسته تیم خود را تشویق می کند که از مسئولیت شانه خالی کنند. او به جای اینکه بپرسد «برای حل این مشکل چه راه هایی را امتحان کردید؟»، فورا می پرسد «مشکل چیست تا من حلش کنم؟». این دو سوال، دو جهان فرهنگی کاملا متفاوت را می سازند.

دسترسی همیشگی و بحران طراحی استراتژی

محدودترین و ارزشمندترین منبع برای هر رهبر تجاری نه زمان، بلکه توجه است. توجه ظرفیت شناختی برای تفکر عمیق، تحلیل پیچیده و دیدن تصویر بزرگ است. اینها، وظایف اصلی یک رهبر هستند: تعیین استراتژی، ساختن فرهنگ و پرورش استعداد. اما فرهنگ همیشه در دسترس بودن، این منبع گران بها را با هزاران درخواست کوچک و فوری بمباران می کند. مغز انسان برای جابه‎جایی مداوم بین کارهای مختلف ساخته نشده است. هر بار که رهبر تجاری از یک کار عمیق استراتژیک به پاسخ دادن به یک پیام فوری جابه‎جا می شود، بخش قابل توجهی از انرژی ذهنی خود را از دست می دهد. در نهایت روز او با ده ها پاسخ سریع و واکنش سطحی پر می شود، در حالی که مهمترین سوالات استراتژیک، دست نخورده باقی می مانند. رهبر تجاری که همیشه در حال «واکنش» است، دیگر زمانی برای «خلق کردن» ندارد. او از یک معمار آینده، به یک آتش نشان خسته تبدیل می شود.

یک نمونه کلاسیک، تفاوت میان دو سبک رهبری در صنعت فناوری است. برخی رهبران تجاری، تقویم خود را با جلسات پشت سر هم پر می کنند و به این افتخار می کنند که همیشه مشغول هستند اما افرادی مانند بیل گیتس به خاطر هفته های تفکر خود مشهور بودند؛ دوره هایی که او خود را از تمام ارتباطات روزمره جدا می کرد تا بتواند بدون وقفه، مطالعه کند و به روندهای آینده صنعت بیندیشد. 

این یک انزوای لوکس نبود؛ این یک ضرورت استراتژیک بود. او می دانست که پاسخ به چالش های بزرگ مایکروسافت، در میان ایمیل های روزانه یافت نمی شود. رهبران تجاری بزرگ، از توجه خود مانند یک جراح از تیغش، محافظت می کنند. آنها می دانند که تفاوت میان یک تصمیم خوب و یک تصمیم عالی، اغلب در همان چند ساعت تفکر عمیق و بدون مزاحمتی نهفته است که رهبران تجاری همیشه در دسترس هرگز آن را تجربه نمی کنند.

سرایت بیماری دسترس پذیری به کل سازمان

هیچ چیز به اندازه رفتار یک رهبر تجاری مسری نیست. شما می توانید صدها بار در مورد اهمیت تعادل کار و زندگی صحبت کنید، اما اگر خودتان ساعت 10شب ایمیل ارسال کنید، تنها پیامی که تیم شما دریافت می کند این است: «انتظار این است که شما هم ساعت 10 شب آنلاین باشید». فرهنگ همیشه در دسترس بودن، مانند یک ویروس از بالای هرم سازمانی به پایین سرایت می کند. این یک فشار نامرئی اما قدرتمند ایجاد می کند که در آن، کارمندان احساس می کنند برای نشان دادن تعهد خود، باید همیشه متصل و پاسخگو باشند. این فرهنگ، قهرمانان دروغین می سازد: افرادی که به دلیل سرعت پاسخگویی شان تحسین می شوند، نه لزوما به دلیل کیفیت کارشان. این امر به یک مسابقه تسلیحاتی ناسالم برای بیشتر آنلاین بودن منجر می شود، خلاقیت را از بین می برد (زیرا بهترین ایده ها در زمان استراحت به ذهن می رسند) و در نهایت بااستعدادترین افرادی را که برای زندگی شخصی خود ارزش قائل هستند، فراری می دهد.

تحول فرهنگی در مایکروسافت تحت رهبری ساتیا نادلا، نمونه ای از تلاش آگاهانه برای مبارزه با این بیماری است. نادلا با جایگزین کردن مفهوم تعادل کار و زندگی با هماهنگی کار و زندگی، این ایده را ترویج کرد که هر فرد باید الگوی کاری منحصربه‎فرد خود را پیدا کند. او با تاکید بر همدلی، به مدیران آموخت که به نیازهای تیم خود برای استراحت و جدا شدن از کار احترام بگذارند. این تغییر از بالا به پایین، این اجازه را به کارمندان داد تا بدون احساس گناه، مرزهای سالم تری میان کار و زندگی شخصی خود ایجاد کنند. 

نتیجه نه تنها افزایش رضایت شغلی، بلکه بهبود کیفیت کار بود، زیرا تیمی که به خوبی استراحت کرده، تیمی خلاق تر و متمرکزتر است. این نشان می دهد که یک رهبر تجاری واقعی، نه تنها مسئول خروجی تیم خود، بلکه مسئول سلامت پایدار آن نیز هست.

مطلب مرتبط: هنر رهبری در توفان: تمایز سختی و رنج در رهبری تجاری

استراتژی غیبت هدفمند

نقطه مقابل همیشه در دسترس بودن، هرگز در دسترس نبودن نیست. نقطه مقابل آن، غیبت هدفمند است. این هنر توانایی رهبر تجاری برای ایجاد آگاهانه فضاهایی است که در آن، تیم مجبور شود بدون او فکر و عمل کند. این یک استراتژی برای ساختن استقلال و تاب آوری است. این کار می تواند به سادگی خاموش کردن تلفن همراه در طول یک جلسه توفان فکری برای تشویق تیم به رسیدن به راه حل خودشان باشد یا به پیچیدگی طراحی فرآیندهای تصمیم گیری غیرمتمرکز باشد که در آن، تیم ها اختیار دارند تا بدون نیاز به تایید، تصمیمات مهمی بگیرند. هر بار که یک رهبر تجاری به صورت هدفمند از یک گفت‎وگو کنار می کشد، یک فرصت یادگیری برای تیم خود خلق می کند. او با سکوت خود، فضا را برای بلندشدن صدای دیگران باز می نماید. این بالاترین سطح از اعتماد و شجاعت در رهبری است.

شرکت هایی مانند نتفلیکس که بر پایه فرهنگ آزادی و مسئولیت ساخته شده اند، این اصل را در دی ان ای خود دارند. یک مدیر در نتفلیکس، خود را نه به عنوان یک پاسخ دهنده، بلکه به عنوان یک تنظیم کننده زمینه می بیند. وظیفه او این است که استراتژی، اهداف و مرزها را به قدری شفاف برای تیم خود مشخص کند که آنها بتوانند به صورت مستقل، بهترین تصمیمات را بگیرند. این رهبران تجاری، به طور فعال در برابر وسوسه دخالت در جزییات مقاومت می کنند. آنها می دانند که یک تصمیم خوب که توسط تیم گرفته شود، بسیار ارزشمندتر از یک تصمیم عالی است که توسط خودشان دیکته شود. زیرا اولی، کل تیم را قوی تر و باهوش تر می سازد.

منابع:

https://www.forbes.com

https://www.hagbergconsulting.com