نقشه های سازمانی سنتی، یک اثر هنری زیبا از نظم و تقارن هستند. خطوطی تمیز، جعبه هایی مرتب و یک سلسله مراتب شفاف که نشان می‎دهد چگونه بخش های مختلف یک ماشین بزرگ به نام «شرکت» در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. برای دهه ها، دپارتمان بازاریابی نیز یکی از این جعبه های مرتب بود، یک سیلوی مشخص با متخصصان وظیفه محور، متخصص سئو، مدیر شبکه های اجتماعی، نویسنده محتوا، هر یک در مسیر تعیین شده خود. 

این مدل در دنیایی باثبات و قابل پیش بینی کارآمد بود، اما دنیای امروز دیگر یک کارخانه با فرآیندهای خطی نیست، بلکه یک اکوسیستم زنده، پیچیده و دائما در حال تغییر است. در این محیط، تلاش برای جا دادن واقعیت آشفته و چندبعدی سفر مشتری در جعبه های مرتب یک چارت سازمانی، مانند تلاش برای هدایت یک رودخانه خروشان با استفاده از یک نقشه کاغذی است. 

بقا و رشد در این عصر جدید، دیگر در گرو بهینه سازی ماشین بازاریابی نیست، بلکه نیازمند بازطراحی بنیادین آن به شکل یک ارگانیسم است، یک سیستم زنده، هوشمند و تطبیق پذیر که می تواند محیط خود را حس کرده، از آن بیاموزد و به سرعت برای شکار فرصت ها تکامل یابد.

خلق تیم های تطبیق پذیر

فروپاشی خط مونتاژ

مدل سنتی بازاریابی، شبیه به یک خط مونتاژ صنعتی عمل می کرد. یک ایده در ابتدای خط وارد می شد، از ایستگاه استراتژی عبور می کرد، به ایستگاه تولید محتوا می رفت، سپس در ایستگاه های توزیع مانند شبکه های اجتماعی و ایمیل بسته بندی می شد و در نهایت به دست مشتری می رسید. هر متخصص، تنها مسئولیت ایستگاه خود را برعهده داشت و دید محدودی نسبت به کل فرآیند داشت. 

این ساختار، به طور ذاتی کند، شکننده و مشتری گریز است. در دنیای واقعی، سفر مشتری یک خط مستقیم نیست، بلکه یک شبکه درهم تنیده از نقاط تماس است. یک مشتری ممکن است ابتدا یک تبلیغ را در اینستاگرام ببیند، سپس یک مقاله را در وبلاگ بخواند، یک ویدئو را در یوتیوب تماشا کند و در نهایت از طریق جست‎و‎‎جوی گوگل خرید خود را نهایی کند. 

مطلب مرتبط: تقویت روحیه تیم بازاریابی با تکنیک های خارج از چارچوب

مدل خط مونتاژ با دیوارهای بلند میان متخصص ها مطلقا قادر به درک و بهینه سازی این سفر پیچیده نیست. این مدل، به جای خلق یک تجربه یکپارچه، مجموعه ای از تجربیات تکه تکه و ناهماهنگ را تولید می کند که در نهایت به اتلاف منابع و از دست رفتن اعتماد مشتری منجر می شود.

شاید هیچ مثالی به اندازه رقابت میان مایکروسافت و اپل در اوایل قرن بیست و یکم هزینه این تفکر سیلویی را بهتر نشان ندهد. در حالی که اپل با یک تیم کاملا یکپارچه، تجربه نرم افزار و سخت افزار آیپاد و آی تونز را به شکلی بی‎نقص طراحی کرده بود، مایکروسافت با محصول رقیب خود، یعنی زون با چالش های عظیمی روبه رو بود. 

تیم های مختلف سخت افزار، نرم افزار و بازاریابی در مایکروسافت در سیلوهای مجزای خود کار می کردند و نتیجه، محصولی بود که هرگز نتوانست آن حس یکپارچگی و سادگی جادویی رقیبش را ایجاد کند. این تنها یک شکست محصول نبود، بلکه یک شکست سازمانی بود که نشان داد چگونه ساختارهای داخلی از هم گسسته، به طور مستقیم به یک تجربه مشتری از هم گسسته منجر می شوند و ثابت کرد که در اقتصاد مدرن، معماری تیم به اندازه معماری محصول، اهمیت استراتژیک دارد.

معماری تیم های ماموریت محور

پادزهر سم مهلک تفکر سیلویی بازطراحی تیم ها براساس ماموریت به جای تخصص است. در این مدل جدید به جای داشتن یک دپارتمان بزرگ بازاریابی سازمان مجموعه ای از تیم های کوچک، چندتخصصی و مستقل را تشکیل می‎دهد که هر کدام بر روی یک هدف مشخص تجاری متمرکز شده اند. برای مثال، یک تیم رشد مخاطب ممکن است شامل یک متخصص سئو، یک نویسنده محتوا، یک مدیر تبلیغات پولی و یک تحلیلگر داده باشد. 

این افراد دیگر به مدیران مختلفی در سیلوهای تخصصی خود گزارش نمی دهند، بلکه به عنوان یک واحد منسجم، با یک هدف مشترک و معیارهای موفقیت یکسان، کار می کنند. این ساختار سرعت تصمیم‎گیری و اجرا را به طور چشمگیری افزایش می دهد، زیرا تمام تخصص های موردنیاز برای یک چرخه کامل ایده تا اجرا تا یادگیری در داخل یک تیم وجود دارد. این تیم ها مانند قایق های تندروی چابکی هستند که می توانند به سرعت مسیر خود را تغییر دهند، در حالی که ساختارهای سنتی، به کشتی های باری غول‎پیکری می مانند که برای هر تغییر مسیر کوچکی به هفته ها زمان نیاز دارند.

اسپاتیفای، پلتفرم پخش آنلاین موسیقی، یکی از مشهورترین پیشگامان این مدل سازمانی است. این شرکت، ساختار خود را براساس واحدهایی به نام جوخه (Squad) بنا نهاده است که هر کدام مانند یک استارت‏آپ کوچک، مسئولیت یک بخش خاص از تجربه کاربر یا یک هدف تجاری را برعهده دارند. یک جوخه ممکن است مسئولیت بهینه سازی الگوریتم لیست پخش کشف هفتگی را داشته باشد و جوخه ای دیگر، بر روی بهبود فرآیند ثبت نام کاربران جدید کار کند. 

هر جوخه، تمام تخصص های لازم، از مهندسی و طراحی گرفته تا بازاریابی و تحلیل داده را در درون خود دارد. این رویکرد، نه تنها اسپاتیفای را قادر ساخته تا با سرعتی بی‎نظیر نوآوری کند، بلکه حس مالکیت و مسئولیت‎پذیری را در سراسر سازمان تقویت کرده است. بازاریاب های اسپاتیفای، خود را چرخ دنده هایی در یک ماشین بزرگ نمی بینند، بلکه خود را مالکان یک ماموریت مشخص می دانند که موفقیت شان به طور مستقیم در نتایج آن ماموریت قابل مشاهده است.

داده به مثابه زبان مشترک

برای اینکه تیم های ماموریت محور بتوانند به طور موثر عمل کنند، به یک زبان مشترک نیاز دارند که فراتر از تخصص های فردی آنها باشد. این زبان مشترک، «داده» است. در ساختارهای سنتی، تصمیمات اغلب براساس نظر مدیر ارشد یا بلندترین صدا در اتاق جلسه گرفته می شد. 

اما در یک مدل چابک، داده ها به منبع نهایی حقیقت تبدیل می شوند. بحث ها از «من فکر می کنم این عنوان بهتر است» به «داده ها نشان می دهد که عنوان A نرخ کلیک دو برابری نسبت به عنوان B دارد» تغییر می کنند. این فرهنگ داده محور، نه تنها به تصمیم‎گیری‎های هوشمندانه تر و عینی تر منجر می شود، بلکه به طور موثری اصطکاک و سیاست بازی های داخلی را کاهش می دهد. 

وقتی همه اعضای یک تیم، از نویسنده گرفته تا تحلیلگر، به یک داشبورد عملکرد مشترک نگاه می کنند و موفقیت خود را با معیارهای یکسانی می سنجند، یک همسویی قدرتمند ایجاد می شود که به تیم اجازه می دهد تا به سرعت از نتایج آزمایش های خود بیاموزد و استراتژی خود را براساس واقعیت و نه فرضیات، بهینه کند.

فرهنگ حاکم بر آمازون، نمونه ای اعلا از این اصل است. در این شرکت، هر تصمیم بزرگ و کوچکی باید با داده پشتیبانی شود. تیم های بازاریابی آمازون، به طور مداوم در حال انجام آزمایش های A/B بر روی همه چیز هستند، از رنگ یک دکمه در صفحه محصول گرفته تا موضوع یک کمپین ایمیلی. 

این رویکرد وسواس‎گونه به داده، به این معناست که تیم های چندتخصصی می توانند با استقلال بالا عمل کنند، زیرا آنها می دانند که ایده‎های‎شان نه براساس سلیقه، که براساس عملکرد واقعی سنجیده خواهد شد. این زبان مشترک داده، به یک متخصص تبلیغات پولی اجازه می دهد تا به راحتی با یک طراح تجربه کاربری ارتباط برقرار کند، زیرا هر دو به دنبال بهینه سازی یک معیار مشترک هستند. این فرهنگ، آمازون را قادر ساخته تا یک ماشین بازاریابی بسیار پیچیده و در عین حال به شدت کارآمد بسازد که در مقیاسی عظیم، به طور مداوم در حال یادگیری و بهینه سازی است.

مطلب مرتبط: 7 روش حفظ و تقویت یک تیم خوب بازاریابی

سخن پایانی

در تحلیل نهایی، ساختن یک تیم بازاریابی برنده در قرن بیست و یکم، کمتر به پر کردن جعبه های یک چارت سازمانی و بیشتر به پرورش یک باغ اکولوژیک شباهت دارد. این فرآیند نیازمند انتخاب دقیق گونه های مختلف، فراهم کردن خاک حاصلخیز (فرهنگ داده محور) و طراحی یک اکوسیستم است که در آن واحدهای مختلف بتوانند به صورت هم‎افزا برای یک هدف مشترک رشد کنند (تیم های ماموریت محور). 

چارت سازمانی یک عکس فوری و ایستا از یک واقعیت مرده است، در حالی که یک تیم بازاریابی مدرن، یک موجود زنده و پویا است. رهبران تجاری که این تغییر پارادایم را بپذیرند و شجاعت کنار گذاشتن نقشه های قدیمی را داشته باشند، نه تنها تیم های کارآمدتر و شادتری خواهند ساخت، بلکه یک مزیت رقابتی پایدار و تکامل‎پذیر را در دل کسب و کار خود معماری خواهند کرد که قادر است در برابر هر آشوبی در آینده، خم شود اما هرگز نشکند.

منابع:

https://www.shopify.com

https://business.google.com