کسب و کارها برای مدت زیادی مانند ماشین های قدرتمندی طراحی می شدند که با دقت مهندسی شده بودند تا یک محصول مشخص را تولید و به بازار عرضه کنند. در این مدل ذهنی مشتری آخرین حلقه در زنجیره تولید و توزیع بود؛ یک هدف نهایی که باید با پیام های بازاریابی تسخیر می شد. اما این دوران، با تمام منطق صنعتی اش، به پایان رسیده است. کسب و کارهای پیشرو در جهان امروز دیگر شبیه به ماشین نیستند؛ آنها به ارگانیسم های پیچیده و تطبیق پذیری شباهت دارند که به جای خط تولید، یک سیستم عصبی در مرکز خود دارند. 

این سیستم عصبی، که از داده ها و تعاملات آنی تغذیه می شود، تجربه مشتری (CX) نام دارد. این یک تغییر پارادایم بنیادین است که کسب و کار را از یک فرآیند «محصول-محور» به یک معماری پیچیده مشتری محور تبدیل می کند؛ جایی که موفقیت، نه با فروش یک محصول، بلکه با ساختن یک رابطه پایدار و ارزشمند اندازه گیری می شود.

بازطراحی کسب و کار از محصول به مشتری

فراتر از واکنش: پیش بینی موفقیت مشتری

مدل سنتی خدمات مشتری، یک مدل واکنشی و مبتنی بر اطفاء حریق بود. مشتری با یک مشکل مواجه می شد، با شرکت تماس می گرفت و در بهترین حالت، مشکل او حل می شد. اما در معماری مدرن تجربه مشتری، این رویکرد به معنای یک شکست استراتژیک است. سازمان های هوشمند امروز از خدمت به مشتری به سوی تضمین موفقیت مشتری حرکت کرده اند. 

این به معنای استفاده از داده ها و هوش مصنوعی برای پیش بینی نیازها، شناسایی موانع بالقوه و حل مشکلات، پیش از آنکه مشتری حتی از وجود آنها آگاه شود، است. در این دیدگاه، هر تعامل، هر کلیک و هر بازخورد، یک سیگنال ارزشمند است که به سیستم اجازه می دهد تا الگوها را بیاموزد و به صورت فعالانه، راه را برای یک تجربه روان و بی نقص هموار سازد. این گذار از پاسخگویی به پیش بینی گری، کسب و کار را از یک فروشنده صرف به یک شریک حیاتی در سفر مشتری تبدیل می کند.

شرکت خدمات مالی آمریکن اکسپرس این فلسفه پیش بینی گر را در هسته مدل کسب و کار خود قرار داده است. این شرکت با تحلیل هوشمندانه حجم عظیمی از داده های تراکنش، الگوهای رفتاری مشتریان خود را با دقتی بی نظیر درک می کند. به عنوان مثال، اگر یک مشتری وفادار ناگهان شروع به خرید بلیط هواپیما و رزرو هتل در یک کشور خارجی کند، سیستم های هوشمند شرکت به صورت خودکار، مجموعه ای از خدمات پیشگیرانه را فعال می کنند؛ از اطلاع رسانی در مورد مزایای بیمه سفر کارت گرفته تا ارسال هشدارهای امنیتی و پیشنهادات ویژه در مقصد. آنها منتظر نمی مانند تا مشتری با یک مشکل روبرو شود. در عوض، با پیش بینی نیازهای او بر اساس رفتارش، به صورت فعالانه راه حل هایی را ارائه می دهند که سفر او را امن تر و لذت بخش تر می کند و تجربه ای خلق می کنند که حس مراقبت و درک شدن را به مشتری منتقل می نماید.

یکپارچگی بی نقص: حذف مرزهای میان دنیای دیجیتال و فیزیکی

مشتری مدرن، شرکت ها را به صورت مجموعه ای از دپارتمان ها یا کانال های مجزا (وب سایت، اپلیکیشن، فروشگاه فیزیکی، مرکز تماس) نمی بیند؛ او تنها یک برند واحد را تجربه می کند. هرگونه ناهماهنگی یا شکاف میان این نقاط تماس، این تجربه یکپارچه را خدشه دار کرده و اعتماد را از بین می برد. معماری یک تجربه مشتری موفق، نیازمند به حذف کامل این مرزهای داخلی و ساختن یک جریان اطلاعاتی بی نقص و دوطرفه است. در این مدل، اطلاعاتی که یک مشتری در اپلیکیشن وارد می کند، باید به صورت آنی در دسترس نماینده فروش در فروشگاه فیزیکی باشد و مکالمه ای که با مرکز تماس برقرار می شود، باید در تعامل بعدی او از طریق وب سایت، منعکس گردد. این سطح از یکپارچگی، که به آن رویکرد چند کاناله گفته می شود، به مشتری این حس قدرتمند را می دهد که توسط یک موجودیت هوشمند و هماهنگ شناخته و درک می شود، نه مجموعه ای از جزایر اطلاعاتی جدا از هم.

مطلب مرتبط: چالش های بازآفرینی برند در دنیای کسب و کار

شرکت دیزنی استاد بلامنازع خلق این تجربه یکپارچه و جادویی است. اکوسیستم مای دیزنی این شرکت، نمونه ای بی نظیر از معماری یک سفر مشتری بی نقص است. یک بازدیدکننده می تواند کل سفر خود را، از خرید بلیط پارک و رزرو رستوران گرفته تا انتخاب زمان استفاده از وسایل بازی، از طریق یک اپلیکیشن موبایل برنامه ریزی کند. این برنامه سپس به مجید بند، یک دستبند هوشمند، متصل می شود که به عنوان کلید اتاق هتل، کارت اعتباری و بلیط ورودی عمل می کند. داده ها به صورت آنی در سراسر اکوسیستم دیزنی به اشتراک گذاشته می شوند؛ به طوری که شخصیت های کارتونی در پارک، نام کودک شما را می دانند و رستوران از حساسیت های غذایی شما از پیش مطلع است. این سطح از یکپارچگی، مرز میان دنیای دیجیتال و فیزیکی را به طور کامل از بین برده و یک تجربه غوطه ورکننده و عمیقا شخصی سازی شده خلق می کند که در ذهن مشتری حک می شود.

معماری شخصیت محور: از بخش بندی انبوه تا تعامل فردی

بازاریابی سنتی بر پایه بخش بندی انبوه بازار بر اساس ویژگی های جمعیتی کلی مانند سن، جنسیت یا موقعیت جغرافیایی بنا شده بود. اما این رویکرد در دنیای امروز به طرز فزاینده ای ناکارآمد است. مشتریان انتظار دارند که برندها آنها را به عنوان افرادی منحصربه فرد با سلیقه ها، نیازها و تاریخچه های مشخص درک کنند. فرا شخصی سازی که توسط هوش مصنوعی و یادگیری ماشین امکان پذیر شده است، به برندها اجازه می دهد تا این انتظار را برآورده سازند. این فرآیند فراتر از استفاده از نام مشتری در یک ایمیل است. این به معنای تحلیل آنی رفتار کاربر برای سفارشی سازی محتوای وب سایت، پیشنهاد محصولاتی که به صورت هوشمندانه با خریدهای قبلی او مرتبط هستند و حتی تنظیم لحن و زمان ارسال پیام های ارتباطی بر اساس الگوهای تعاملی اوست. این معماری شخصیت محور، هر تعامل را به یک گفتگوی دوطرفه و کاملا اختصاصی تبدیل می کند.

سرویس آنلاین استایلینگ شخصی استیچ فیکس  تمام مدل کسب و کار خود را بر پایه این اصل معماری کرده است. این شرکت به جای آنکه از مشتریان بخواهد تا در میان هزاران محصول جستجو کنند، یک تجربه کاملا شخصی سازی شده را ارائه می دهد. مشتریان با پاسخ به یک پرسشنامه دقیق در مورد سبک، اندازه و بودجه خود، اطلاعات اولیه را فراهم می کنند. سپس الگوریتم های هوش مصنوعی پیشرفته این شرکت، با تحلیل این داده ها در کنار بازخوردهای قبلی و حتی بررسی صفحات پینترست کاربر، مجموعه ای از لباس ها را به صورت هوشمندانه انتخاب می کنند. 

در نهایت یک استایلیست انسانی این انتخاب ها را بازبینی و نهایی کرده و یک جعبه کاملا سفارشی را برای مشتری ارسال می کند. این ترکیب قدرتمند از هوش مصنوعی و تخصص انسانی، تجربه ای عمیقا شخصی و تکاملی را خلق می کند که با هر بازخورد مشتری، هوشمندتر و دقیق تر می شود.

آینه درون سازمانی: تجربه کارمند به مثابه زیربنای تجربه مشتری

یک حقیقت بنیادین در مدیریت تجربه مشتری وجود دارد که اغلب نادیده گرفته می شود: خلق یک تجربه مشتری استثنایی در خارج از سازمان، بدون ساختن یک تجربه کارمند استثنایی در داخل آن، غیرممکن است. کارکنانی که احساس می کنند مورد حمایت قرار نمی گیرند، ابزارهای مناسب را در اختیار ندارند یا به اهداف بزرگ تر سازمان متصل نیستند، هرگز نمی توانند با شور و اشتیاق و همدلی واقعی به مشتریان خدمت کنند. تجربه کارمند (EX) و تجربه مشتری (CX) دو روی یک سکه هستند. سرمایه گذاری در آموزش، توانمندسازی و فراهم کردن یک محیط کاری مثبت برای کارکنان، یک هزینه داخلی نیست؛ بلکه یک پیش شرط استراتژیک برای موفقیت در عرصه بیرونی است. سازمانی که با کارمندان خود به عنوان باارزش ترین دارایی اش رفتار می کند، ارتشی از سفیران وفادار را می سازد که به صورت طبیعی، این فرهنگ احترام و مراقبت را به هر تعامل با مشتری منتقل خواهند کرد.

گروه هتل های لوکس ریتز-کارلتون، فلسفه خود را بر این اصل بنا کرده است. این شرکت با شعار «ما خانم ها و آقایانی هستیم که به خانم ها و آقایان خدمت می کنیم»، فرهنگی از احترام و توانمندسازی عمیق را در میان کارکنان خود ایجاد کرده است. مشهورترین سیاست این شرکت، اعطای اختیار به هر یک از کارکنان—از خدمه نظافت تا مدیران ارشد—برای خرج کردن مبلغ قابل توجهی (تا سقف ۲۰۰۰ دلار) برای حل هرگونه مشکل یا برآورده کردن یک نیاز پیش بینی نشده برای مهمانان، بدون نیاز به کسب اجازه از مافوق است. این سطح از اعتماد و اختیار، نه تنها مشکلات را به سرعت حل می کند، بلکه حس مالکیت و افتخار عمیقی را در کارکنان ایجاد می نماید. این کارمندان توانمند و باانگیزه، با فراتر رفتن از انتظارات، تجربه ای افسانه ای برای مهمانان خلق می کنند که به امضای این برند جهانی تبدیل شده است.

منابع:

https://www.cxtoday.com/crm/customer-experience-management-trends-tips-tools

https://www.ibm.com/think/topics/customer-experience-management