منازعه میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا را نمی‌توان صرفاً در چارچوب رقابت ژئوپلیتیکی و موازنه قدرت تحلیل کرد. این تقابل، در کنار ریشه‌های تاریخی، امنیتی و ایدئولوژیک خود، بازتابی از تحولات عمیق‌تر در اقتصاد سیاسی بین‌الملل و چالش‌های نظم لیبرال جهانی است. پرسش اساسی آن است که آیا تداوم این منازعه و گسترش استفاده از ابزارهای اقتصادی در سیاست خارجی، از بحرانی ساختاری در الگوی نئولیبرال حکمرانی جهانی حکایت دارد؟

نئولیبرالیسم بر آزادسازی بازارها، گسترش تجارت، خصوصی‌سازی و افزایش نقش رقابت در تخصیص منابع تأکید دارد. بااین‌حال، تجربه جهانی‌شدن نشان داده است که کارایی اقتصادی الزاماً به عدالت اجتماعی و توزیع متوازن منافع رشد منجر نمی‌شود. استیگلیتز (Stiglitz, 2002) کاستی‌های سیاست‌گذاری جهانی‌شدن و نابرابری در توزیع منافع آن را برجسته می‌کند؛ پیکتی (Piketty, 2014) نیز نشان می‌دهد که تمرکز سرمایه می‌تواند نابرابری را بازتولید کند. بنابراین، مسئله اصلی نه پایان قطعی سرمایه‌داری، بلکه آشکارشدن محدودیت‌های الگویی است که بازار را بدون توجه کافی به مناسبات قدرت، عدالت توزیعی و مسئولیت دولت در مرکز حکمرانی اقتصادی قرار می‌دهد.

ظهور ترامپیسم را نیز باید در بستر همین تناقض‌ها بررسی کرد. تأکید بر معاملات دوجانبه، حمایت‌گرایی اقتصادی و استفاده مستقیم از قدرت مالی و تجاری، بیانگر برجسته‌شدن منطق منفعت ملی در سیاست خارجی آمریکاست. مِرشایمر (Mearsheimer, 2019) در نقد نظم لیبرال بین‌المللی، بر تعارض میان جاه‌طلبی‌های لیبرال و واقعیت رقابت قدرت‌های بزرگ تأکید می‌کند. از این منظر، ترامپیسم صرفاً انحرافی شخصی نیست، بلکه می‌تواند نشانه‌ای از تنش‌های درونی نظمی باشد که در آن، اصول تجارت آزاد و همکاری بین‌المللی گاه تحت‌تأثیر محاسبات راهبردی قرار می‌گیرند.

منازعه ایران و آمریکا یکی از عرصه‌های آشکار این تناقض است. تحریم‌های اقتصادی، محدودیت‌های مالی و فشارهای فناورانه نشان می‌دهند که وابستگی متقابل اقتصادی، برخلاف تصور رایج، همیشه به همکاری منجر نمی‌شود و می‌تواند به ابزار اعمال قدرت تبدیل شود. از این منظر، تجربه ایران پرسش مهمی درباره بی‌طرفی قواعد اقتصاد جهانی مطرح می‌کند: آیا دسترسی به بازارها، سرمایه و فناوری را می‌توان مستقل از مناسبات قدرت سیاسی دانست؟

ایران در مواجهه با تحریم‌های طولانی‌مدت، جنگ و محدودیت‌های خارجی، تجربه‌ای قابل‌توجه در زمینه تاب‌آوری اقتصادی و استقلال راهبردی اندوخته است. بااین‌حال، این تجربه را نباید به‌خودی‌خود اثبات‌کننده برتری یک الگوی اقتصادی بدیل دانست. اقتصاد ایران نیز با چالش‌هایی در حوزه بهره‌وری، سرمایه‌گذاری، ثبات سیاست‌گذاری و حکمرانی اقتصادی روبه‌روست. بنابراین، اهمیت تجربه ایران در امکان استخراج درس‌هایی از رابطه میان فشار خارجی، ظرفیت‌های داخلی و ضرورت اصلاح ساختارهای اقتصادی نهفته است.

از منظر سازه‌انگاری، سیاست خارجی تنها محصول توزیع مادی قدرت نیست؛ هویت، برداشت‌های سیاسی و تصورات دولت‌ها از نظم مطلوب نیز بر رفتار آنها اثر می‌گذارند. مشیرزاده (2007) در بررسی مبانی گفتمانی سیاست خارجی ایران، زمینه‌ای برای فهم این ابعاد فراهم می‌کند. بااین‌حال، مقاومت در برابر نظم مسلط زمانی به یک دستاورد پایدار تبدیل می‌شود که از سطح موضع‌گیری سیاسی فراتر رود و به ظرفیت تولیدی، رفاه عمومی و نهادهای کارآمد بینجامد.

در اینجا، تمایز میان نقد نظم موجود و ارائه الگویی جایگزین اهمیت اساسی دارد. هر الگوی بدیل باید بتواند میان استقلال سیاسی، عدالت اجتماعی و کارایی اقتصادی پیوند برقرار کند. افزایش بهره‌وری، کاهش نابرابری، شفافیت نهادی، حمایت از تولید مولد و تقویت تاب‌آوری در برابر شوک‌های خارجی، معیارهایی هستند که اعتبار چنین الگویی را مشخص می‌کنند. استقلال راهبردی بدون توسعه اقتصادی و عدالت اجتماعی، نمی‌تواند به‌تنهایی مبنای یک الگوی موفق حکمرانی باشد.

هم‌زمان، اقتصاد سیاسی جهانی نیز در حال بازآرایی است. افزایش رقابت فناورانه، تقویت سیاست‌های صنعتی و تغییر در توزیع قدرت اقتصادی، از تحولاتی حکایت دارند که می‌توانند قواعد نظم بین‌المللی را دگرگون کنند. والرشتاین (Wallerstein, 2004) با تحلیل نظام جهانی، نشان می‌دهد که روابط اقتصادی بین‌المللی در ساختارهای تاریخی قدرت و نابرابری ریشه دارند. بااین‌حال، چندقطبی‌شدن جهان لزوماً به معنای تحقق نظمی عادلانه‌تر نیست؛ زیرا تغییر مراکز قدرت، بدون اصلاح مناسبات اقتصادی، ممکن است صرفاً شکل نابرابری‌ها را تغییر دهد.

در نهایت، بحران نظم نئولیبرال را باید فرصتی برای بازاندیشی در نسبت میان اقتصاد، اخلاق و قدرت دانست، نه نشانه قطعی پایان سرمایه‌داری. منازعه ایران و آمریکا نیز در چنین بستری معنایی فراتر از یک تقابل دوجانبه پیدا می‌کند. برای ایران، مسئله تعیین‌کننده صرفاً مقاومت در برابر نظم موجود نیست، بلکه توانایی تبدیل استقلال سیاسی به توسعه پایدار، عدالت اجتماعی و اقتصادی مولد است. آینده اقتصاد سیاسی بین‌الملل را نه فقط جابه‌جایی قدرت‌ها، بلکه کیفیت قواعدی تعیین خواهد کرد که بتوانند کارایی اقتصادی را با کرامت انسانی، پاسخ‌گویی و عدالت اجتماعی سازگار کنند.

منابع:

1. Mearsheimer, J.J. (2019) ‘Bound to Fail: The Rise and Fall of the Liberal International Order’, International Security, 43(4), pp. 7–50.

2. Moshirzadeh, H. (2007).

3. Piketty, T. (2014) Capital in the Twenty-First Century. Cambridge, MA: Harvard University Press.

4. Stiglitz, J.E. (2002) Globalization and Its Discontents. New York: W.W. Norton & Company.

5. Wallerstein, I. (2004) World-Systems Analysis: An Introduction. Durham, NC: Duke University Press.