فاصله میان ظرفیت اعلامشده و نتیجه قابل استفاده، به یکی از مهمترین مسائل سیاستگذاری و مدیریت بنگاه در ایران تبدیل شده است.
اقتصاد با وعده اداره نمیشود
اقتصاد ایران در شرایط کنونی بیش از هر زمان دیگری به تمایز میان ظرفیت اسمی و ظرفیت قابل استفاده نیاز دارد. طی روزهای اخیر، بحثهایی درباره تأمین انرژی صنایع، تخصیص منابع مالی به تولید و گسترش مسیرهای تجارت خارجی مطرح شده است. هر یک از این اقدامات میتواند در جای خود اهمیت داشته باشد، اما نقطه مشترک آنها پرسشی است که در بسیاری از گزارشهای رسمی کمتر پاسخ داده میشود: چه مقدار از ظرفیت اعلامشده در زمان مورد نیاز، با هزینه قابل قبول و بهشکل پایدار در اختیار فعال اقتصادی قرار میگیرد؟
از منظر اقتصاد بنگاه، منابع زمانی ارزش واقعی پیدا میکنند که امکان استفاده از آنها وجود داشته باشد. اعتبار بانکی که در موعد مناسب پرداخت نشود، ممکن است نتواند مانع توقف تولید شود. برق تخصیصی که در ساعات حیاتی قابل اتکا نباشد، لزوماً ظرفیت عملیاتی ایجاد نمیکند. مسیر تجاری جایگزینی که هزینه حمل آن بخش عمده حاشیه سود را مصرف کند نیز الزاماً به حفظ رقابتپذیری صادرات کمک نخواهد کرد.
این تمایز میان اعلام منابع و تحقق نتیجه، در شرایط محدودیت اقتصادی اهمیت مضاعفی دارد. وقتی دسترسی به سرمایه، انرژی و بازار با دشواری همراه است، هزینه فرصت تصمیمهای ناکارآمد افزایش مییابد. استفاده نامناسب از یک منبع محدود تنها به معنی هدررفت همان منبع نیست؛ بلکه ممکن است امکان استفاده مؤثر از منابع مکمل را نیز از بین ببرد.
برای مثال، فرض کنیم کارخانهای به دلیل کمبود یک قطعه تخصصی قادر به استفاده از تمام ظرفیت خود نیست. تأمین مالی جدید، افزایش سهمیه انرژی یا استخدام نیروی انسانی بیشتر، تا زمانی که قطعه مورد نیاز فراهم نشده باشد، الزاماً به افزایش تولید منجر نمیشود. مانع اصلی در این وضعیت، یک گلوگاه مشخص عملیاتی است و سیاست مؤثر باید همان گلوگاه را هدف قرار دهد.
این منطق در اقتصاد با مفهوم محدودیتهای مکمل ارتباط دارد. تولید نتیجه بهکارگیری مجموعهای از عوامل است و کمبود یکی از عوامل ضروری میتواند بازده عوامل دیگر را کاهش دهد. به همین دلیل، افزایش منابع به نسبت مساوی میان بنگاهها الزاماً بهترین شیوه حمایت از تولید نیست. گاهی برطرفکردن یک مانع مشترک، بهمراتب بیشتر از توزیع گسترده اعتبار، ظرفیت اقتصادی آزاد میکند.
در سطح سیاستگذاری، یکی از ضرورتها تغییر معیار ارزیابی از ورودی به خروجی است. مبلغ اعتبار مصوب، ظرفیت نیروگاهی نصبشده و تعداد تفاهمنامههای تجاری، همگی شاخصهای ورودیاند. این شاخصها برای مدیریت برنامه ضروری هستند، اما درباره میزان موفقیت اقتصادی آن تصمیم کافی نیستند. در مقابل، تولید قابل فروش، کاهش مدت توقف خط، کوتاهشدن زمان تحویل، افزایش صادرات قابل وصول و کاهش هزینه تأمین منابع، تصویری دقیقتر از نتیجه ارائه میکنند.
سیاستگذار باید بتواند میان این دو سطح رابطه برقرار کند. اگر منابع مالی در اختیار صنعتی قرار گرفته، باید مشخص شود چه میزان از ظرفیت آن صنعت فعال شده است. اگر محدودیت انرژی کاهش یافته، باید معلوم باشد اثر آن بر تولید و تعهدات تحویل چه بوده است. اگر مسیر تجاری تازهای گشوده شده، لازم است هزینه واقعی حمل و مدت تسویه معاملات با دوره قبل مقایسه شود.
بدون این رابطه، احتمال دارد عملکرد اداری برنامه موفق ارزیابی شود، اما مسئله اقتصادی همچنان پابرجا بماند.
این موضوع با بحث پیشبینیپذیری نیز ارتباط مستقیم دارد. بسیاری از هزینههای اقتصاد ایران صرفاً از مقدار محدودیت ناشی نمیشوند؛ بلکه از نامعلومبودن زمان و شدت محدودیت ایجاد میشوند. بنگاهی که از پیش میداند در چه دورهای با کاهش انرژی روبهرو خواهد شد، میتواند بخشی از تولید را جابهجا کند یا تعمیرات دورهای را در همان زمان انجام دهد. اما محدودیت غیرمنتظره، علاوه بر کاهش تولید، هزینه تصمیمگیری اضطراری را نیز تحمیل میکند.
به همین ترتیب، دسترسی محدود اما قابل برنامهریزی به منابع مالی ممکن است برای یک بنگاه مفیدتر از وعده اعتباری بزرگتری باشد که زمان پرداخت آن روشن نیست. شرکت نمیتواند خرید مواد اولیه یا موعد تحویل محصول را براساس احتمالی نامعلوم تنظیم کند.
یکی دیگر از مسائل مهم، کیفیت اطلاعات در دسترس مدیران است. هنگامی که سیاستهای اقتصادی بهسرعت تغییر میکنند یا اطلاعات اجرایی با تأخیر منتشر میشوند، بنگاهها ناچار میشوند ذخایر احتیاطی بیشتری نگه دارند. این ذخایر ممکن است شامل مواد اولیه، ارز، قطعات یدکی یا نقدینگی باشند. نگهداری آنها از منظر مدیریت ریسک قابل فهم است، اما منابعی را قفل میکند که در شرایط باثباتتر میتوانستند صرف توسعه فعالیت شوند.
بنابراین، پیشبینیپذیری و شفافیت اجرایی صرفاً ویژگیهای مطلوب اداره عمومی نیستند؛ خود میتوانند به کاهش نیاز سرمایه در گردش و افزایش بهرهوری سرمایه منجر شوند.
البته نباید از این تحلیل نتیجه گرفت که تمام مشکلات تولید با اصلاح مدیریت داخلی قابل حل است. محدودیتهای بیرونی، تحریم، اختلال حملونقل و ضعف زیرساخت واقعیاند و در بعضی شرایط از توان بنگاه منفرد خارج هستند. مسئولیت سیاستگذار دقیقاً در همین نقطه آغاز میشود: کاهش ریسکهای مشترکی که هر شرکت بهتنهایی قادر به رفع آنها نیست.
در مقابل، مدیر بنگاه نیز نباید تمام تصمیمهای خود را به اصلاح محیط بیرونی موکول کند. کنترل موجودی، بازنگری قراردادهای اعتباری، مدیریت انرژی، تنوعبخشی به مشتریان و سنجش هزینه توقف میتواند بخشی از آسیبپذیری را کاهش دهد.
بهترین نتیجه زمانی حاصل میشود که سیاست عمومی و تصمیم بنگاه مکمل یکدیگر باشند. دولت بر رفع موانع زیرساختی و افزایش قابلیت پیشبینی تمرکز کند و بنگاه منابع موجود را به فعالیتهای دارای بازده و جریان نقد قابل اتکا تخصیص دهد.
اقتصاد ایران برای بازگشت به مسیر رشد، تنها به اعلام منابع بیشتر نیاز ندارد. منابع مالی، انرژی و زیرساخت مهماند، اما تا زمانی که نحوه تبدیل آنها به نتیجه اقتصادی روشن نباشد، افزایش ارقام ممکن است بیشتر از آنکه بهرهوری را بهبود دهد، انتظاراتی ایجاد کند که تحقق آنها دشوار است.
معیار موفقیت اقتصاد باید از «چه مقدار اختصاص دادیم؟» به «چه مقدار ارزش قابل استفاده ایجاد کردیم؟» تغییر کند. در نهایت، تولیدکننده با ظرفیت اعلامشده قرارداد نمیبندد، با وعده دریافت تسهیلات مواد اولیه نمیخرد و با تفاهمنامه تجاری حقوق کارکنان را پرداخت نمیکند. آنچه برای ادامه حیات اقتصادی بنگاه اهمیت دارد، دسترسی واقعی، بهموقع و قابل اتکا به منابع است.

نظرات کاربران
ثبت دیدگاه در نسخه آزمایشی فعال نیست.