چرا جداکردن تبلیغات برندینگ از بازاریابی عملکردی میتواند بازده کل بودجه را کاهش دهد و چگونه این دو باید در یک برنامه مشترک مدیریت شوند؟
برند را بسازید؛ فروش را هم بسنجید
در بسیاری از شرکتها، بودجه بازاریابی میان دو گروه تقسیم میشود. گروه نخست مسئول شناختهشدن برند، افزایش آگاهی و ساختن تصویر بلندمدت است. گروه دوم باید فروش، سرنخ و نتیجه قابل اندازهگیری ایجاد کند. این تفکیک از نظر سازمانی ساده و قابل فهم است، اما اگر به جدایی کامل تصمیمها و شاخصها منجر شود، ممکن است شرکت بخشی از اثربخشی تبلیغات خود را از دست بدهد.
در تحلیلی تازه درباره نزدیککردن برندینگ و بازاریابی عملکردی، بر اهمیت هماهنگی این دو حوزه تأکید شده است. مسئله اصلی آن است که اثر تبلیغات برند و فروش در عمل از یکدیگر کاملاً مستقل نیستند.
برندی که در ذهن مخاطب شناختهشدهتر است، ممکن است هنگام اجرای تبلیغ فروش مستقیم، با مقاومت کمتری روبهرو شود. از سوی دیگر، تبلیغ عملکردی نیز میتواند با تکرار مناسب پیام، به افزایش شناخت برند کمک کند.
اما هماهنگی این دو فعالیت به معنی استفاده از یک شاخص برای همه تبلیغات نیست.
چرا تبلیغات برند و فروش گاهی با یکدیگر تعارض پیدا میکنند؟
تیم برندینگ معمولاً با شاخصهایی مانند شناخت برند، تداعیهای ذهنی و ترجیح مشتری کار میکند. این شاخصها ممکن است در کوتاهمدت به فروش مستقیم تبدیل نشوند.
در مقابل، تیم بازاریابی عملکردی غالباً براساس هزینه جذب مشتری، تعداد سفارش و بازده هزینه تبلیغات ارزیابی میشود. چنین تیمی ممکن است برای دستیابی به نتیجه فوری، بودجه را به سمت مخاطبانی هدایت کند که از قبل قصد خرید داشتهاند.
اگر هر تیم تنها براساس هدف خود پاداش بگیرد، ممکن است تصمیمهایی اتخاذ کند که برای کل شرکت بهینه نیستند.
برای مثال، تبلیغات عملکردی میتواند با تمرکز بر مشتریان نزدیک به خرید، نرخ تبدیل بالایی ایجاد کند. اما اگر شرکت برای جذب مخاطبان جدید و ساختن تقاضای آینده سرمایهگذاری نکند، ممکن است پس از مدتی رشد فروش محدود شود.
از طرف دیگر، کمپین برندینگ پرهزینهای که هیچ ارتباطی با بازار هدف یا مزیت واقعی محصول ندارد، الزاماً به رشد آینده کمک نخواهد کرد.
بنابراین، مسئله اصلی انتخاب یکی از این دو نیست؛ تعیین نقش هرکدام در مسیر رشد کسبوکار است.
اثر برند بر هزینه جذب مشتری
فرض کنیم دو شرکت محصولاتی با کیفیت و قیمت نسبتاً مشابه عرضه میکنند. برند نخست برای مخاطب شناختهشده است و تجربه خرید قبلی یا توصیه دیگران درباره آن وجود دارد. برند دوم کمتر شناخته شده است.
وقتی هر دو شرکت تبلیغ مشابهی برای فروش مستقیم اجرا میکنند، ممکن است مشتریان نسبت به برند نخست اعتماد بیشتری داشته باشند و با احتمال بالاتری خرید کنند.
در این وضعیت، بازده تبلیغ عملکردی تنها نتیجه کیفیت همان آگهی نیست؛ بخشی از آن میتواند حاصل فعالیتهای قبلی برندینگ باشد.
اگر شرکت این ارتباط را در نظر نگیرد، ممکن است تمام اعتبار فروش را به آخرین تبلیغ قبل از خرید اختصاص دهد و نقش ارتباطات بلندمدت را نادیده بگیرد.
این مشکل در سیستمهای انتساب فروش رایج است. آخرین کلیک یا آخرین کانال مراجعه لزوماً تمام علت خرید را توضیح نمیدهد.
برای ارزیابی بهتر، باید میان مشاهده مسیر خرید و اندازهگیری اثر افزوده واقعی تبلیغ تفاوت گذاشت.
مدل سهلایه بودجه بازاریابی
یک چارچوب عملی برای شرکتهای ایرانی میتواند تقسیم اهداف بازاریابی به سه لایه باشد.
لایه نخست، «ایجاد تقاضای آینده» است. در این بخش، هدف افزایش شناخت، ایجاد تداعی مناسب و معرفی برند به مشتریانی است که هنوز برای خرید آماده نیستند.
لایه دوم، «تبدیل تقاضای موجود» است. این بخش بر مخاطبانی تمرکز دارد که مسئله خود را شناختهاند و در حال بررسی گزینههای خرید هستند.
لایه سوم، «حفظ و توسعه رابطه مشتری» است. هدف، افزایش خرید مجدد، کاهش ریزش و ایجاد ارزش بیشتر از مشتریانی است که قبلاً با شرکت تعامل داشتهاند.
این سه لایه میتوانند از کانالهای مشترک استفاده کنند، اما شاخصهای آنها باید متناسب با هدف انتخاب شود.
برای مثال، یک ویدئوی معرفی برند و یک تبلیغ پیشنهاد محدود خرید ممکن است هر دو در شبکه اجتماعی نمایش داده شوند، اما معیار موفقیت آنها یکسان نیست.
شرکت نباید بودجه را صرفاً براساس کانال تقسیم کند؛ لازم است نقش هر فعالیت در ایجاد، تبدیل و حفظ تقاضا مشخص شود.
چگونه بودجه را تخصیص دهیم؟
هیچ نسبت ثابتی برای تمام شرکتها وجود ندارد. کسبوکاری که تازه وارد بازار شده، با برندی شناختهشده که بهدنبال افزایش خرید مجدد است، شرایط متفاوتی دارد.
در یک شرکت نوپا، ممکن است نیاز به معرفی محصول و ایجاد اعتماد بیشتر باشد. در شرکت بالغ، شاید فرصت رشد در افزایش سهم خرید مشتریان موجود یا توسعه بازارهای جدید قرار داشته باشد.
مدیر باید پیش از تقسیم بودجه، سه موضوع را بررسی کند: سطح شناخت برند، وضعیت تقاضای فعلی و هزینه جذب مشتری.
اگر شرکت در بازار هدف ناشناخته است، اتکای کامل به تبلیغات تبدیل فوری میتواند رشد را محدود کند. اگر برند شناخته شده اما نرخ تبدیل ضعیف است، افزایش تبلیغات آگاهی ممکن است مشکل اصلی را حل نکند.
بنابراین، تخصیص بودجه باید براساس تشخیص گلوگاه رشد صورت گیرد.
بهتر است سهم بودجه در طول زمان نیز مورد بازبینی قرار گیرد. در دوره معرفی محصول، فصل فروش و مرحله تثبیت برند، اولویتها میتوانند متفاوت باشند.
اشتباه در اندازهگیری بازده
یکی از خطرات مهم، محاسبه بازده تبلیغات صرفاً براساس فروش گزارششده توسط پلتفرم تبلیغاتی است.
ممکن است چند پلتفرم، یک خرید را به فعالیت خود نسبت دهند. همچنین ممکن است بخشی از مشتریان بدون مشاهده تبلیغ نیز خرید میکردند.
به همین دلیل، جمع بازده گزارششده تمام کانالها لزوماً معادل بازده واقعی کل برنامه بازاریابی نیست.
در سطح پیشرفته، شرکت میتواند از آزمونهای اثر افزوده، آزمایش جغرافیایی یا مدلسازی مناسب برای برآورد رابطه میان هزینه تبلیغات و فروش استفاده کند.
در سطح سادهتر، میتوان عملکرد کل فروش، هزینه بازاریابی و تعداد مشتریان جدید را در دورههای قابل مقایسه بررسی کرد. این روش همه مشکلات انتساب را حل نمیکند، اما میتواند جلوی تفسیر نادرست ارقام پلتفرمها را بگیرد.
مدیر باید بهویژه مراقب باشد که افزایش فروش ناشی از تخفیف را با افزایش اثربخشی تبلیغ اشتباه نگیرد. ممکن است فروش بیشتر شده باشد، اما حاشیه سود کاهش یافته باشد.
انسجام پیام چه نقشی دارد؟
هماهنگی برند و عملکرد تنها یک مسئله بودجهای نیست. پیام تبلیغاتی نیز باید پیوستگی داشته باشد.
اگر شرکت در تبلیغات برند خود بر کیفیت و دوام تأکید میکند، اما تمام تبلیغات فروش مستقیم فقط بر ارزانبودن محصول متمرکز هستند، احتمال دارد تصویر متناقضی در ذهن مخاطب شکل بگیرد.
این تناقض همیشه به معنی ضرورت حذف تخفیف نیست؛ بلکه نشان میدهد پیشنهاد فروش باید در چارچوب جایگاه برند ارائه شود.
برای مثال، برندی که مزیت اصلی آن خدمات تخصصی است، میتواند در تبلیغ عملکردی بر دریافت مشاوره، ضمانت خدمت یا زمان پاسخگویی تأکید کند. چنین پیامی هم اقدام فوری را تشویق میکند و هم وعده اصلی برند را تقویت میکند.
در مقابل، استفاده مداوم از وعدههای متناقض میتواند هزینه شناخت برند را افزایش دهد.
یک برنامه آزمایشی ۹۰روزه
شرکت میتواند یک بازار، گروه محصول یا منطقه فروش مشخص را برای آزمون انتخاب کند.
در ماه نخست، وضعیت شناخت برند، نرخ تبدیل، هزینه جذب مشتری و حاشیه سود سفارشها ثبت میشود.
در ماه دوم، تیمهای برندینگ و عملکردی یک پیام اصلی مشترک انتخاب میکنند و کمپینهای خود را حول آن هماهنگ میسازند.
در ماه سوم، تغییر شاخصها بررسی میشود. اگر امکان ایجاد گروه کنترل وجود داشته باشد، نتیجه قابل اتکاتر خواهد بود.
هدف این آزمون، اثبات قطعی یک فرمول عمومی نیست؛ بلکه بررسی این پرسش است که آیا هماهنگی ارتباطات، عملکرد کل برنامه را نسبت به شیوه قبلی بهبود داده است یا خیر.
تصمیم برای مدیر بازاریابی
در جلسه بعدی برنامهریزی بودجه، بهجای آنکه ابتدا بودجه را میان شبکههای تبلیغاتی تقسیم کنید، مشخص کنید شرکت برای رشد به کدام نوع تقاضا نیاز دارد: تقاضای تازه، تبدیل بهتر یا خرید مجدد.
سپس از هر تیم بخواهید نشان دهد فعالیتش چگونه به هدف کل کمک میکند و چه شاخصی برای ارزیابی آن مناسب است.
برندینگ و فروش مستقیم، دو رقیب برای دریافت بودجه نیستند؛ دو بخش از یک نظام خلق تقاضا هستند. شرکت زمانی به بازده بالاتر نزدیک میشود که هر دو بخش را بر اساس نتیجه اقتصادی مشترک مدیریت کند.

نظرات کاربران
ثبت دیدگاه در نسخه آزمایشی فعال نیست.