یکشنبه, 22 مرداد 1396 - 15:39

آداب کسب و کار / زنان روستاهای شمال: این هم هدیه من به شما!

هوای مه آلود و خنک جاده دیلمان به سیاهکل همیشه تو خاطرم هست. درختان سبز و آبشارهای کوچک که هرازگاهی تو جاده دیده می شد و دره های کوچک مه آلود لذت وصف ناشدنی داشت.

در کناره های جاده زنان روستایی بساط کوچکی پهن کرده بودند. به اصرار همسرم کنار یکی از این بساط ها ایستادیم. به محض ایستادن دختر کوچولوی زیبایی به استقبال ما آمد و به همان لهجه شیرین گیلکی سلام داد و ما را به کنار بساط خود دعوت کرد.

مادرش که حدود 40 سالی سن داشت به محض دیدن ما از جایش بلند شد و با همان شرم و حیای روستایی با ما احوال پرسی کرد و رو به خانم من گفت: اینها همه کار خودمه. شب ها می شینم و اینها رو درست می کنم. تو بساط اون همه چیز بود از ترشی بادمجان و سیر تا مربای بهارنارنج و تمشک وحشی. داخل برخی از قوطی های شیشه ای سبزیجات معطر شمال بود که بوی خوش آنها ساعت ها حال آدم را خوب می کرد. در کنار این بساط زنبیل های حصیری خوش رنگی بود که به جای کیسه های پلاستیکی ترشی و مربا رو توی اون می ذاشت و به مردم می داد.

مهربانی زن روستایی در کنار صداقت و راست گفتاری اون که از چشمانش پیدا بود باعث شد تا به خانمم بگم چند تا مربا ازش بخره. اما چون می خواستم قیمت اونا رو بدونم از همسرم خواستم قیمت ها رو ازش سوال کنه. همسرم نگاهی به من کرد و به آرامی گفت: واقعا باید قیمت بپرسم؟ گفتم: یعنی اشکالی داره؟ همسرم لبخندی زد و گفت: اشکال که نداره اما ما وظیفه داریم از اینها خرید کنیم؟ سرم را بلند کردم و با تعجب گفتم: وظیفه؟! همسرم درحالی که دستی به روسری اش می کشید مرا به کناری کشاند و به آرامی گفت: ببین محمد ما وظیفه داریم از کسانی که کار می کنند حمایت کنیم. این زنان نان آور خانه هستند و حتما چند تا فرزند تو خونه منتظرند تا مادرشان برای شان خرجی ببره. ما وقتی مسافرت می ریم کلی هزینه می کنیم. چه اشکالی داره از اینها خرید و از کسب و کارهای خانگی زنان شمالی حمایت کنیم. 

من که کاملا موافق حرف های همسرم بودم، گفتم: من همین جوری سوال کردم. همسرم کمی بلندتر خندید و گفت: حالا قیافه آدم مظلوم و محبوب رو به خودت نگیر و در حالی که لبخند روی لب هایش بود، گفت: می دونی خرید کردن از اینها چه قدر حسن داره؟ قیافه ای به خود گرفتم و گفتم خب بله خیلی حسن داره. همسرم بدون توجه به جواب من ادامه داد: محصولات اینها همگی خانگی است. یعنی ارگانیک هست و مواد شیمیایی توش نیست. به علاوه کاملا تمیز و بهداشتی هستند. همانطور که لباس های این خانم زیبا و تمیز هستند.

در حالی که آستین پیراهنم را تا می کردم، گفتم: قبول دارم. راست می گی ما که این همه ادعا می کنیم کسب و کارها نیاز به حمایت دارند خوب اول خودمون از این کسب و کارها حمایت کنیم. مشغول گپ و گفت بودیم که زن فروشنده با همان لهجه شیرین گیلکی رو کرد به همسرم و گفتم: خانم جان ترشی بادمجان حرف نداره. لیته رو هم با مادرم درست کردم، خیلی خیلی خوشمزه است. براتون کنار بذارم؟ همسرم درحالی که لبخندی بر لب داشت رو به فروشنده کرد و گفت: من می خوام از همه محصولات شما یکی یه دونه بردارم.

زن شمالی درحالی که برق چشمانش نشان از شادی داشت گفت: ای به چشم خانم جان. من که کناری ایستاده بودم و این صحنه رو نگاه می کردم به همسرم گفتم: به نظرت برای سوغاتی از همین ها بگیریم بهتر نیست؟ همسرم بی درنگ گفت: عالیه. و به زن فروشنده گفت: از هر کدوم دو تا بذار.

در حالی که زنبیل مربا ها و ترشی ها رو توی صندوق عقب ماشین می گذاشتم از زن مهربان فروشنده خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم تا به سمت سیاهکل حرکت کنیم. دختر کوچولو سیاهکلی دوان دوان با یک عروسک پارچه ای به سمت ماشین ما آمد و درحالی که بسیار ذوق زده بود عروسک را به دستم داد و گفت: این هم هدیه من به شما. درحالی که از این همه مهربانی و صمیمیت اشک شوق در چشمان من و همسرم جمع شده بود در میان انبوهی از مه های زیبا به سمت سیاهکل حرکت کردیم.

کارشناس فروش

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید



عضویت در خبرنامه فرصت امروز

با عضویت در این خبرنامه از آخرین مطالب روزنامه مطلع خواهید شد.

Please wait

با ما در ارتباط باشید

روابط عمومی : 88938410-021

social@Forsatnet.ir

شبکه های اجتماعی فرصت امروز